یادم می آید برای تخصص درس می خواندم. تمرکز کرده بودم تا هر جور هست قبول شوم. یک روز هم برایم مهم بود. مهمان داشتیم و من برای اینکه از برنامه عقب نباشم برای خواندن کتابم به یکی از پارکها رفتم. دختر و پسری از جلوی میزم عبور کردند. پسر سرگرم دخترک زیبا بود و دختر نگاهی تحقیر آمیز و آمیخته با تنفر به من و کاغذهایم کرد و عبور کردند. گاهی حتی یک نگاه هم آزار دهنده میشود چه برسد به اینکه کلامی بگویی یا کاری کنی و دلی را بشکنی.
امروز در اتوبوس نشسته بودم و نگاهم به مردی مسن افتاد که کیسه ای را با خود حمل می کرد. به نظر توانمند بود و عضلانی. تی شرتی قرمز رنگ پوشیده بود و البته اضافه وزن شکم زیادی که داشت باعث میشد کمی شکمش بیرون باشد. صندلی جلوی من نشست و نگاهی به صورتش و تی شرت کردم. روی آن به زبان انگلیسی جمله ای ای نوشته بود مبنی بر این موضوع که To Give Up Is Not An Easy Way. از معنی جمله خوشم آمد و به پنجره و بیرون نگاه کردم. انگار حالا نوبت او بود مرا ورانداز کنم. با صدایش رویم را برگرداندم. داشت در مورد اضافه وزنش و اینکه سابقا پرورش اندام کار میکرده صحبت می کرد. احساس کردم از نگاه من به خودش ناراحت شد و نگاهم را جور دیگری تفسیر کرد. با او گرم گرفتم و گفتم من هم کمی اضافه وزن دارم. گاهی نگاهها آن چیزی نیستند که تفسیر می کنیم. شاید معنای دیگری داشته باشد که ربطی به ما ندارد.
برای من هم پیش اومده.
امیدوارم که روح عزیزان همیشه شاد باشه. ممنون که نظرتون رو نوشتید
قبول شدی؟
من از دوران کتابخونه رفتن هیچ خاطره خوشی ندارم.خیلی زجر کشیدم.
سلام. ممنونم از نظرتون. آره خدا را شکر. کلا خوندن در خانه را بیشتر دوست دارم.